۱۴ اسفند ۱۴۰۱ - ۱۴:۵۲
پیشنهاد سید ضیا به شاه پس از درگذشت مصدق چه بود؟

روایت سید ضیا قدری عجیب است ولی به هر حال خود او گفته است و صدرالدین الهی که نقل کرده و پارسال درگذشت نامی بسیار معتبر در روزنامه‌نگاری بود. با این همه باور این که سید ضیا در میانۀ سلسله مصاحبه‌ها و نشست‌هاشان ناگهان عصر همان ۱۴ اسفند ۱۳۴۵ تا خبر را در روزنامه می‌بیند جلسه را ترک کند و یک ساعت بعد برگردد و بگوید در این فاصله یک‌راست نزد شاه رفته بود تا درباره درگذشت دکتر مصدق صحبت کند دشوار است اما او این را گفته و در کتاب «سید ضیا عامل کودتا»‌ هم آمده کما این که در جای دیگری هم ادعا می‌کند باز در یک لحظه تاریخی نزد شاه بوده آن هم زمانی که خبر ترور رزم‌آرا نخست‌وزیر وقت را آوردند. آن یکی در ۱۶ اسفند ۱۳۲۹ و این در ۱۴ اسفند ۱۳۴۵.

عصر ایران؛ مهرداد خدیر- واکنش شاه به خبر درگذشت محبوب‌ترین و پرآوازه‌ترین نخست وزیر دوران سلطنت خود قاعدتا باید توأم با احترام و همراه با پیام تسلیت یا حضور در آیین تشییع و ترحیم و تدفین او باشد اما اگر نام آن نخست‌وزیر عصر پهلوی دوم، دکتر محمد مصدق باشد داستان به کلی تفاوت دارد چرا که او را پارلمان برکنار نکرد و با همراهی لات‌‎های تهران با تأیید نیروهایی در داخل با تلقی حفظ تنها حکومت شیعه در مقابل احتمال روی کارآمدن کمونیست‌ها و البته مداخله غیر قابل انکار خارجی ساقط شد و پس از آن سه سال در حبس بود و باقی عمر را هم در حصر گذراند تا جایی که به پزشک خود گفت کاش بیماری من سرطان باشد و از این وضع خلاص شوم و سرانجام در ۱۴ اسفند ۱۳۴۵ خورشیدی (‌۵۶ سال قبل) در قلعۀ احمدآباد درگذشت.

تنها یک سال قبل از آن شاه به روزنامه‌نگار فرانسوی گفته بود: "مصدق بابت امنیت خودش در مِلکی که دارد حبس است چون اگر برگردد به خانه‌اش در تهران، مردم توی خیابان دارش خواهند زد. او همان جایی که هست، راضی و خوشحال است. خوب می‌خورد و در هشتادوشش سالگی به ورزش مورد علاقه‌اش می‌پردازد: خرسواری! دیگر چی می‌تواند بخواهد؟ " - [ کریستوفر دوبلگ در " تراژدی تنهایی"]

شاه این تعابیر را دربارۀ کسی به کار می‌بُرد که به سلطنت مشروطه وفادار بود و می‌گفت "شاه باید سلطنت کند نه حکومت" و البته بعد از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به کابوس او بدل شد و کم نیستند کسانی که بر این باورند که شاه ۲۵ سال بعد، تاوان رفتار خود با مصدق را پرداخت چرا که نیروهای ملی از گرداگرد او پراکنده شده بودند و به همان سرنوشتی دچار آمد که پدرش و البته زنده بود و شنید که کمتر از یک ماه بعد از پیروزی انقلاب یک میلیون نفر در مزار مصدق حاضر شدند در حالی که نخست‌وزیر ۱۳ ساله را به زندان انداخته و رفته بود و ماه بعدتر خبر اعدام او - هویدا - را هم شنید. او که از زندان شاه به زندان انقلابیون افتاده بود.

شاه البته در ماه‌های آخر به خطای خود در حذف نیروهای ملی و تصور همراهی تکنوکرات‌ها در عین نفی مصدق پی برده و به یاران او رو آورد ولی دیر. چندان که سرانجام به نخست‌وزیری شاپور بختیار تن داد که به مصدقی بودن می‌بالید و نخست‌وزیر شاه شد اما دست او را نبوسید و در دیدار اعضای دولت با شاه وقتی او داشت حرف می‌زد نخست‌وزیر به سقف نگاه می‌کرد و لحظه شماری تا شاه برود شاید چون می‌خواست در کشاکش سلطنت و نیروهای انقلابی و مذهبی و با یاری ارتش اعلام جمهوری کند ولی این هم دیگر دیر شده بود.

یگانه روایت صریح از واکنش شخص شاه به خبر درگذشت دکتر محمد مصدق آن هم تنها ساعاتی بعد از ۱۴ اسفند ۱۳۴۵ اما از آنِ سید ضیاءالدین طباطبایی عامل اصلی کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ است که به تشکیل دولت ۱۰۰ روزه خود او و قدرت گرفتن رضاخان و در نهایت به سلطنت پهلوی و ظهور رضا شاه انجامید.

روایت سید ضیا قدری عجیب است ولی به هر حال خود او گفته است و صدرالدین الهی نامی بسیار معتبر در روزنامه نگاری بود. با این همه باور این که در میانۀ مصاحبه‌های هر از گاه یک بارشان با روزنامه‌نگار سرشناس و استاد فقید - صدرالدین الهی - ناگهان جلسه را ترک کند و یک ساعت برگردد و بگوید یک راست نزد شاه رفته بود تا درباره درگذشت مصدق صحبت کند دشوار است اما گفته است و در صفحات ۲۸۷ و ۲۸۸ کتاب «سید ضیا عامل کودتا»‌ هم آمده کما این که در جای دیگری هم ادعا می‌کند باز در یک لحظه تاریخی نزد شاه بوده آن هم زمانی که خبر ترور رزم آرا نخست‌وزیر وقت را آوردند. آن یکی در ۱۶ اسفند ۱۳۲۹ و این در ۱۴ اسفند ۱۳۴۵.

 در کتاب «سید ضیا عامل کودتا»ُ دکتر الهی چنین آورده است:

  «... معمولا یک نگاه سطحی به تیتر روزنامه می‌انداخت و بعد روزنامه را تا می‌کرد و دنبالۀ صحبت را می‌گرفت. در بعد از ظهر ۱۴ اسفند ۱۳۴۵ با بوی خوش عید و شاخه‌های آبستن شکوفه اما این طور نشد. سید چند لحظه روی صفحه اول تأمل کرد. بعد روزنامه را تا کرد و روی میز جلوی دستش گذاشت و گفت: لا اله الا الله. انالله و انا الیه راجعون. بعد از جا برخاست و گقت شما تشریف داشته باشید تا من برگردم. و رفت. من و زنم به هم خیره شدیم. رفتاری کاملا غیرعادی بود. وقتی رفت به روزنامه نگاه کردم. پایین صفحۀ اول در قسمت خبرهای معمولی یک تیتر کوتاه بود: دکتر مصدق درگذشت. خبری که از مرگ رقیب دیرینۀ پارلمانی سید حکایت می‌کرد. یک ساعت بعد سید برگشت. چند دقیقه به حال تفکر و تأمل بود و ناگهان از جا برخاست و گفت: نه، نه، این مملکت درست نمی‌شه.....

 در ادامه گفت: رفته بودم پیش شاه. سرزده و بی‌وقت قبلی. (‌می‌دانستیم دروغ نمی‌گوید چون اجازه داشت بی‌وقت قبلی شرف‌یاب شود). گفتم: خبر را شنیده‌اید؟ پرسید: کدام خبر؟ جواب دادم: فوت مرحوم دکتر مصدق را. گفت: بله، خوب؟ و من گفتم برای همین شرف‌یاب شدم. شاه ابرو بالا کشید و گفت: چه چیز فوری‌یی در این کار هست؟ گفتم دکتر مصدق نخست‌وزیر این مملکت بوده و حالا فوت کرده. شاه گفت: خوب فوت کرده به ما چه؟ باز گفتم: اعلی‌حضرت می‌دانند که من هرگز از هواداران و دوستان او نبودم و نیستم ولی از جهت احترام مرسوم که در حق همۀ نخست‌وزیران جاری می‌شود وقت آن است که دولت اعلامیه رسمی بدهد و مجلس ترحیم در مسجد سپهسالار منعقد کند و شخص اعلی‌حضرت هم یکی از اخوان را مأمور فرمایند تا مجلس ترحیم را بچینند.

 شاه در چشم راست من نگاه کرد و وقتی حرف من تمام شد خیلی ساده و بی‌توجه از من پرسید: آقا فقط برای این موضوع با این عجله آمدید اینجا؟

 دیدم اگر یک لحظه بیشتر بایستم یا حرف ناشایستی می‌زنم یا ایشان پشت به من می‌کند و می‌رود. این جا بود که به سرعت تعظیم کردم و از در اتاق بیرون آمدم.»

تبادل نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha